شهریور 87 بود که شروع کردماولش حتی نمیدونستم که چی باید بنویسماما یواش یواش این صفحه مجازی شد کلبه کوچیک دلمشد مامنی برای خستگیهامشد پناه دردای بی درمونمزیاد وقت نمیکنم... اما همون ماهی یه بار چنان بهم انرژی میده که حتی وقتی که خواننده هم ندارم میام اینجا و مینویسممینویسم تا شاید یه کوچولو بار رو دوشم سبک تر بشه تا بتونم تا ماه بعد بکشم و دم نزنمروزگار ...حیییی روزگار...چه روزهایی از من گذشت و این وبلاگ شد مونس و چه شبها و روزها و خنده ها و گریه ها که از من دید و ...اگر آدمیزاده بود الان همه جا جار زده بود...بماند ...خوشحالم از راه اندازیت
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
چنان آبی زدند راه را که از شمال کشور تا جنوب سیل راه افتاد متاسفانه...
آدم دلش خون میشه وقتی این چیزا رو میبینه...
اون موقع که بالا میرفتیم پایین میومدیم از مسئولین مپرسیدیم پس این مجوزای جور و ناجور رو کی صادر میکنه....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و جز نیشخند جوابی نمیگرفتیم...
تو این وضعیت نمیدونستیم خدا رو شکر کنیم به خاطر نعمتش... یا ...
بخاطر بی لیاقتیه آدمایی که گردش روزگار کردشون رِئیس...
خدایا آخر و عاقبت همرو ختم بخیر کن...
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
شده بعضی وقتا یه تصمیمی بگیری و هزارتا اما و اگر بیاد جلو چشمت؟ آدمیزاده دیگه...فکر هزار جا و هزار روز آیندش رو میکنه... تا یه تصمیمی بگیره... اینجوریاست که همه استیو اینا نمیشن دیگه...حالا فکر کن تو
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
نوشتنم نمیاد
به نظرتون چراااااااااا؟!
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
وقتی فرستاده بودنم گزینش برای کار... (بماند که کلا اعتقادی بود تا کار )فرد محترمی که ازم گوزینش میکرد گفت:خبببببببببب از تجارتت برام بگو...من تجارت پرسش کننده با تعجب گفتم کدوم تجارت؟ (ذهنم رفته پیش
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
دیدی...
حتی نوشتن هم دل و دماغ میخواهد...
نداشته باشی حتی حرف زدنت هم نمی آید چه رسد به نوشتن...
نوشتن هم هنر است...
بد تخلیه میکند دل بی صاحب را
همچین کیفورت میکند حال چه از شادی چه از غم...
اما دل و دماغش مهم است...
نباشد سراپا آتشی... مثل مار به دور خود میپیچی و باز میشوی اما به قاعده نیستی...
...
این روزها نیز بگذرد
...
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
اینقدر به ایران و ایرانی تسلیت گفتیم و گفتن که دیگه تسلیت گفتنم نمیاد
به قول بنده خدایی :
د آخه لامصبا نمایشی هم که شده یکیتون استعفا بده و بره یواشکی یه جای دیگه رئیس و مدیر بشه ولی حداقل مرهمی باشه روی زخمی که تا ابد جاش میمونه
خدایا بس نیست؟؟؟؟
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
بعضی وقتا
بعضی جاها
از یه آدمایی ناراحت میشی که نه میتونی بهشون بگی و نه حتی میتونی ازشون به دل بگیری بس که خوبن
ولی امان از اینکه حتی آدمای خوب هم گاهی میتونن اطرافیانشون رو برنجونن...
به نظر من این
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
بازی دیشب تیم ملی در برابر پرتغال و بازی هفته گذشته در برابر اسپانیا خیلیها رو خوشحال کرد... خیلیها راضی بودن...
یه جورایی تو این وضعیت یه شادی مضاعفی برای ملت به همراه داشت...
دیشب که داشتم بازی رو ن
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش
بعضی وقتا به یه جایی میرسی که دیگه نمیکشی...
به هر طرفی برمیگردی چیزی جز پوچی نمیبینی...
بعضی وقتا حسرت زمان از دست رفته رو میخوری ... که چرا اینقدر زود دیر شد...
یه نگاهی به عقب میندازی و میبینی که ت
برچسب:
نویسنده: پندار پارسامنش